ضربان قلبم کیانا،ضربان قلبم کیانا،، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

کیانا یکی یه دونم

اكنون مي توانم بگويم كه زندگي كرده ام

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم پيش از آنكه پرده فروافتد پيش از پژمردن آخرين گل برآنم كه باشم برآنم كه عشق بورزم برآنم كه زندگي كنم در اين جهان ظلماني در اين روزگار سرشار از فجايع در اين دنياي پر از كينه نزد كساني كه نيازمند منند كساني كه نيازمند ايشانم كساني كه ستايش انگيزند تا دريابم شگفتي كنم باز شناسم كه ام ؟ كه مي توانم باشم ؟ كه مي خواهم باشم ؟ تا روزها بي ثمر نماند ساعتها جان يابد و لحظه ها گرانبار شود بي آنكه ديده باشم شكوفايي گلها را بي آنكه شنيده باشم خروش رودها را بي آنكه به شگفت درآيم از زيبايي حيات اكنون مرگ مي تواند فراز آيد اكنون من مي توانم به راه اف...
4 تير 1392

سخته !

سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه چرا؟چته؟چی سخته؟نترس من هستم سخته سختیاتو تنهایی به دوش بکشی . ...
4 تير 1392

به همه مهر بورز

  مهربان باش مهربان باش که در آن پس ِ این پنجره ی سبـــــــز قشنگ مهربان است کسی با من و تــــــو چه قشنگ است نگاهی که به مهـــر بگشایی به همه به طبیعـت به زمیــن به ستـــاره به قناری قفس به هر آن چیز و هر آن کس که خدا ساخت مهـــــــربان باش مهربان باش چو ابر با کویر دل من با تـن نازک گل با زمخت تن خار مهربان مثل نسیم مثل آیینه و آب مثل خورشید درخشان که به هر ذره ی خاک ...
9 خرداد 1392

یازدهم و دوازدهمین مروارید

یازدهم و دوازدهمین مروارید دختر شیرینتر از عسلم درخشید.خدارو شکر کمتر اذیت شد. دخترک نازم خیلی ناز حرف میزنه.البته مترجمش (که من باشم) ،حتما باید ترجمه کنم حرفهای شیرینشو. نازگلم : به نشستن میگه اَش به آب میگه آپ به توپ میگه اَپ به مامان و بابا میگه اَدَ     ...
8 خرداد 1392

کیانای مامان!

کیانا! میخوام از عشقی که به تو دارم بگم. دختر نازم ! با اینکه شیطنت میکنی و جیغ میکشی و صورت مامان رو گاهی با ناخن های نازت چنگ میندازی و با دستهای کوچیک و نازت سیلی محکمی به صورتم میزنی و گاهی هم با دندونهای کوچولوت گاز رو نسیبم میکنی و گاهی هم حرص مامان رو در میاری اما اما اما عاشقتم.عشقی که نمیتونم بگم چقدره! نازگلم! اندازه تماما سلولهای بدنم عاشقتم.آخ کیانای من!از خدا خواستم و باز هم عاجزانه از خدای مهربونم میخوام که همیشه سلامت و در کنارم باشی. عروسک خوشگلم! دوست دارم.هیچ وقت باورم نمیشد که فرزندم رو اینقدر دوست خواهم داشت. قلب مامان! من شدم اسیرت،دربندت. کیانای مامان! ...
5 خرداد 1392